شادی

آقا دلم می خواهد از شما بنویسم..

دلم خیلی هواییتان شده-پارچه مشکی محرمتان و نفس سینه زن هایتان...از کنار باران که عبور می کنی پشت ابرها کمی بالاتر از خورشید نامتان صدای یا حسین می آید...هنوز از پشت باور پنجره های حزن آلود که شادی را به سخره گرفته اند می شود حس سبزی نگاه باران را حس کرد که در هر کلامش نامتان موج می زند و هنوز تک تک تار و پودمان نام بلند مرتبه اتان را در در هر نفسش زمزمه می کند

 

دلتنگی

سر نوشت:آقا این روز ها دلمان برایت بیشتر تنگ است...بغض می گیرد گلویمان را محرم و صفر که تمام می شود گویی همه چی تمام شده...سخت است بعد از دو ماه پیرهن عزایتان را در بیاورم...

*رسول محبت -حضرت عشق

*امام جود و سخا-کریم ترین

*آقای مهریان-حضرت رضا....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باور لحظه های نبودنت را نمی خواهم...می دانی اگر کس دیگری هم هست همان احساس خیانت قدیمی را دارم...تو نمی روی همین جا هستی...دلم برایت تنگ می شود سحر تمام شب من.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن هم نداریم ت ع ط ی ل است تا آپ بعدی

خفه خون

می بینم دل می دهند و قلوه می گیرند...منحنی لب ها با انواع و اقسام رنگ ها که پشت هم کج و کوله می شوند  صورت خندان مردم جلوی کافی شاپ...

این همه آدم از دل شب چه می خواهند...

از خوردنی ها و چشم چرانی ها و آمار بازی که سیر می شویم می گویم:

بریم...کار داریما...

سوار ماشین می شوند-می شویم...راه می افتیم به میدان قدس که می رسیم آن ها می پیچند داخل شریعتی..مستقیم می روم...کمی پایین تر ایستاده اند لب خیابان تمام منحنی هایشان می زند وسط چشمت دو سه ماشین هم همین جوری وسط خیابان ایستاده اند تا این منحنی ها را سوار کنند..منتظر می شویم که راه بیفتند...حوصله ی حرف کاری ندارم..نا خود آگاه دستم می رود روی ضبط...

the franconian Woods in winter's silence
Wrepped in morning's silenece of these emerald Streams

می گوید:

آخیش..سرمون خلوت شد..بریم دوباره...تاخود کافی شاپ فقط آهنگ گوش می کنیم...

دوباره شلوغ است..دل می دهند و قلوه می گیرند...منحنی لب ها با انواع و اقسام رنگ ها که پشت هم کج و کوله می شوند  صورت خندان مردم جلوی کافی شاپ...

کمی آن طرف تر پارک می کنم..پیاده می شود از لای شیشه ی نیمه باز ماشین نگاهم می کند و می گوید مثل همیشه..؟!

فقط نگاهش می کنم...

دوستش دارم(نه از آن دوست داشتن ها!)-همین بی تفاوتی اش را هم-همین که از دست من فرار می کند...

 رو در روی من ایستاده قهوه اش را می خورد..

دل می دهند و قلوه می گیرند...منحنی لب ها با انواع و اقسام رنگ ها که پشت هم کج و کوله می شوند  صورت خندان مردم جلوی کافی شاپ...

دل من هم می خواهد کلی حرف می زنم تا شاید کمی رنگ عوض کند...نگاهش همچنان به باقی مانده ی قهوه اش خیره مانده...

من خسته ام... من نمی خوام شروع کنم...من کلی کار دارم...من خیلی آدم مهمی هستم...من از تو خیلی بزرگتر هستم...من همش جلسه دارم..من وخت ندارم با تو دوست باشم...من دلم نمی خواد به تو پیامک بدم...من...من...من....

زل می زنم وسط چشمانش می گویم تو دل هم داری..؟!

دستی روی دلش می کشد..خط نگاهش را کج می کند خیلی جدی می گوید:

آره..یعنی فکر می کنم...غذا که می خورم نمی ریزه بیرون..!!

راست می گوید-می نشینم داخل ماشین و خفه خون می گیرم.