بخش

اعوذ به نمی دانم کجا از تو که "رحمن" و "رحیم" ی و بسم گیسوانت که آیه آیه نازل می شود بر گونه هاش و خدایی نکرده-هفت قرآن به میان گونه هاشان.

چه سخاوتمندانه لبخند هایت و طعم سرخ لبانت را ارزانی کرده ای و چه با شکوه ذوب کرده ای گرمی دستانت و زبانم لال تنت را در آن هایی که فرقی نمی کند در اکثریت هستند و یا در اقلیت.

و من چه چشم تنگ شده ام بر رحمانیت تو عزیز دل.

مرا ببخش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن:نداریم گویی

اعتماد

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مهدی فرجی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مثل خواهرم...

مثل لحظه های س-ک-س خانوادگی

مثل هم خوابگی های هر شبم

درست مثل لحظه هایی که داماد پدرم می شدم

خیالت راحت شد..مثل خواهرم دوستت می دارم عزیز دل.

حالا راحت تر می توانی اعتماد کنی..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پرویز مشکاتیان-آقای بهار-دلمان گرفته است.

یادت گرامیست و جای خالیت سبز.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن:بعد از مدت ها رفتم کافه کتاب فکر کن..کافه کتاب.

پ ن:بالا خره سمندتان مبارک باشد جانم.

پ ن:و روز هایی که بار ها و بارها صفحه را نگاه می کنم که پیامی یا پیامکی..

پ ن:این روز های فوق العاده  با تو. 

پ ن:این روز های شروع سال تحصیلی باز آمد بوی ماه مدرسه...